کاش روزی بار دگر تو را پیدا می کردم
مثل شاخه گلی. تو را از شاخه جدا می کردم
عمریست که من قصه عشق تورا می خوانم
ساده گویم:من ازاین عشق تورا می خواهم
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:1  توسط **دیانا**
|
به کوه گفتم عشق چیست؟! لرزید
به ابر گفتم عشق چیست؟! بارید
به باد گفتم عشق چیست؟! وزید
به پروانه گفتم عشق چیست؟! نالید
به گل گفتم عشق چیست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چیست؟!
اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست این همون دیوانست
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:0  توسط **دیانا**
|
از چه آغاز کنم ؟
از فغانی که ندارد پایان
یا که از واژه ی تنهایی
من به اندوه تو خود را کشتم
به خدا شاعر این شهر غریب
به تو دلبسته چنین و تو ای سوختنی من به دنبال دلی می گشتم
که دلم را به امیدی ابدی بردارد
من به چشمان تو فریاد زنان خندیدم
تو نمی دانستی که من به فرمان تو دارم جانی
من در اندوه تو ام تو نگاهت به نگاهم دنیاست
سرد و افسوس شده
با سوز غمناک تو به تحصیل حساب و منم شاعر این شهر غریب
به تو من دلبستم به همان لحظه که تنهایی چشمان تو را کاویدم
من به چشمان تو عادت دارم و به لبخند تو من بیمارم من به دیدار تو مغشوشم
چون من تو را می خواندم تو مرا می رانی
زندگی می گذرد و من اندوه تو را همچنان سبکبارم
همچنان غمگینم .
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:0  توسط **دیانا**
|
مهم نیست که او مال تو باشد
اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش
رنگ رخسارت تغییر می کند
و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد
مهم نیست که او مال تو باشد
مهم این است که فقط باشد ؛
زندگی کند ؛
لذت ببرد
و نفس بکشد ......
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:59  توسط **دیانا**
|
من مانده ام و این سقف کبود
که رنگ باخته از عزای خورشید
تنم را گرم نمی کند بی مهری لبخند سردت
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:57  توسط **دیانا**
|
گویند خدا همیشه باماست
ای غم نکنه که خدا تو باشی
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:57  توسط **دیانا**
|
زندگی را چگونه دریابم
حال که تو رفته ای و من
تنها این بار را به دوش می کشم
کاش می شد تنهایی در این کار من را همراهی می کرد
اما افسوس که تنهایی نیز مرا تنها گذاشته .
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:57  توسط **دیانا**
|
وای باران
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم راشست
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:22  توسط **دیانا**
|
قلبها آرامش گرفت
چشمها بی اشک شد
هنگامی که این داستان تلخ به پایان رسید
هنگامی که شادی به یاد غم سکوت کرد
هنگامی که پرنده با من هم آواز شد و آوای گریه سر داد
هنگامی که آسمان برایم آواز خوش مرگ را سر داد
هنگامی که بزرگ من برایم دعا کرد و گفت :
برو به سلامت گذشته ی من .
و من تنها در کوچه های فراموش شدگان قدم گذاشتم به امید اینکه
فردایی باشد تا بتوانم خود را به یاد آورم .
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:22  توسط **دیانا**
|
سکوتی بر لبانم
فریادی در دلم
با چراغ غم تنهایی
در گذر از کوچه های بی چراغ
می خوانم با ابران
پنجره را گه واکنی
صدایم را خواهی شنید
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:21  توسط **دیانا**
|